تبلیغات
شوشترنگار - خوزستان بی نیاز

خوزستان بی نیاز

نویسنده :ع سوارنژاد
تاریخ:شنبه 23 آبان 1394-12:10 ق.ظ

 برگزاری یادمان رمان نویس و منتقد ادبی نامورخوزستانی مرحوم فتح الله بی نیاز بهانه ای شد تا این یادداشت را بنگارم .
 شبکه های اجتماعی، پوشش اخبار و رفع نقایص وکوتاهی در انجام وظیفه اطلاع رسانی ، آگاهی بخشی و روشنگری نهادهای رسمی را به عهده گرفته اند واین خلا رابا بهره مندی از سرعت ارتباط پر می کنند و نقش خود را در انتقال اخبار ومفاهیم برای روز آمد کردن مخاطبان توسط کاربران به شایستگی ایفا می نمایند و در غوغای قدرنشناسانه آنان که با صبوری و تحمل مردم به جایی تکیه کرده اند اندازه و وزن واقعی شان رامدلل برای جامعه برملا می سازند
 همانانی که نشستن و فرمانرانی غافل از فرمانبری فرمانبران را پیشه کرده اند در شعفی معتبر به ورقی و متصل به فرجه ای که انبوهی ناله درون خود دارد تکرار سرنوشتهایی که بارها در اوراق کتاب تاریخی دیده است رافراموش کرده و برهر امری به دلیل عدم تعلق به جغرافیا ترجیح می دهند! و چالشهای پیش روی را در فقدان نمادهای نسلی نمی شناسند و نمی دانند.
 اطلاعیه ای در شبکه های اجتماعی در مورد برگزاری یادمان فتح الله بی نیاز نویسنده و منتقد ادبی بزرگ خوزستانی منتشرگردید ساعت ۱۸ روز یکشنبه ۱۷ آبان تالار مهتاب اهواز تا راغب شوم بر مبنای همریشگی و به پاس تلاشهایش درباب ادبیات داستانی و نقدادبی به مکان یادمان فرزند خوزستان در پایتخت کتاب راهی شوم ، روز یکشنبه است انگار هرگز کسی دراین استان پایتخت کتاب به نام بی نیاز وجود نداشته است ودر فضای سیاست زده خبری نیست دربنرهای مختلفی که درمعابرشهرشلوغ نصب شده است نامی از بی نیاز نمی بینم!
کمی آن طرف تر شلوغ است و پلاکاردهای متعدد جولان می دهند در عزای فردی که چون مدیر نیستم نمی شناسمش! کت و شلوارپوشهایی که از سر نیاز به مجلس ترحیم می شتابند وجماعتی که انگار دل ندارند !با رفتاری تصنعی ردیف شده اندتا ارادت به جای آورند غافل از خالق ،عجب روزگاریست!! کاش ورق برگردد و فردا شود کسی به نیکی نامشان را بر زبان نمی راند و دعایی برایشان زمزمه نمی کند! در این وانفسای کاوشگری نان گاه بیش از ظرفیت سفره ها و هم خیلی دورتر از سفره ها مردن هم حکایتی دارد! و با تاسف عبورمی کنم و نگاهم را از دورهای نزدیک شهر جدا می سازم.
من جلوی تالارمهتاب در بلوارساحلی کیانپارس در کنارمشتریهای همیشگی همایشها که پر از دغدغه اند و گمنامی را برگزیده اند ایستاده ام چه زیباسخن می گو یند ، چه خوب ادبیات داستانی را می شناسند!با اندوخته ای از دانسته ها وداشته های بسیار به فرزندان فرهیخته دیارشان خردمندانه می نگرند!
روبرو ی تالار ،پارک است پر از جوانکهایی که می خندند و دراین چشم انداز جاری بودن زندگی را می بینم ،عقربه های ساعت از ۱۸ عبور کرده اند و با تاخیری عادت گونه وارد تالار می شویم و تعارف یک کیک و آبمیوه روبروی تصویر فتح الله بی نیاز که در اوج بی .نیازی اماغریبانه از درون تک بنر و از میان نامهایی که کنارش نوشته اند به همه مهمانانی که وارد می شوند با تامل نگاه می کند! معلوم است گلایه دارد ، از ابتدا تا انتهای تالار می دانندکسی نمی تواند نگاهش را مصادره کند او فرزند خوزستان است و به ایران تعلق دارد، با نگاهش دردغربت فرهنگ و کتاب و ادبیات داستانی را می توان دید و نگاهش را درک می کنم ،
در زاویه ای روی سن تریبونی کز کرده این بار لبخند می زند و دلداریم می دهد که کسی سکوت را خواهد شکست و مجری با کلمه ها و خوانش خانه های شعر آرامم می کند و از اینکه فرصتش در بکاربردن عناوین و پستهای اداری مهمانان نمی سوزد بیشتر ارتباط با تالار برقرار می کند، اساتید ادبیات داستانی ازتهران آمده اند تا همشهری ما همان کارگر زاده مسجدسلیمانی را به ما معرفی کنند و با بازگویی خاطره ها بر فراموشی حضار نهیب زنند در اوج غریبی!
حس عجیبی دارم حتی صندلی های جلوهم افراد عادی نشسته اند ،هیچکس غیر عادی نیست یعنی همه فارغ از سیاسی کاریهافرهنگ را می شناسند حتی صندلیهای جلویی هم رنجی از نوع مسجدسلیمانی دارند وبا بوی نفت خوگرفته اند بی سهم! مزیرانی که منظره شهر را زیر بارش باران اسیدی بنرهای ملون خسته و ملال آور کردند راز نبودنشان را درمی یابم که نویسنده ترجیع بندی برای شاعران جوان هم عادی بود و هم بی نیاز. او به بنرها نیاز نداشت همو که تشییع جنازه زنده بگور را نوشته بود. و درمی یابم برای زندگی خوب باید کتاب خواند تا از درون کتابها سرمایه ها را یافت و درحلقه تنگ مرگ نیفتاد ،
دراین مسیر می توانیم با جستجوگری سرمایه های بی نیازی که وجوددارند را تکریم کنیم ،باور کنید مسیر ارزشمندی است و ارزش سرمایه ها را خواهیم شناخت هرچند بی نیازها بی نیازند و برای اعتلای زادبوم خویش و گریز از فضای آهنربایی سیاست به این نامها نیازداریم. و بازدر غفلتی آشکار فردادوباره تکرار می شود. بازهم خیلی عادی می نویسند: فلان بزرگ و نیکنام روزگار درگذشت!! و ما می مانیم با بنری درون یک تالار ومزیران فاتحه خوان کمی آن طرفتر از تالاربه ردیف بدون اینکه خمی به ابرو بیاورند، دریغا خوزستان را پایتخت کتاب می خوانند با قفسه هایی خالی از کتاب!ونگاه پرازگلایه بی نیاز.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
غزل
شنبه 23 آبان 1394 09:14 ق.ظ
سلام گلم باشه راستی یه وبلاگ طراحی کردم و تمام کسایی که وبلاگ خوب و باحال دارند رو دعوت به تبادل لینک کردم . از تو هم دعوت می کنیم به جمع ما بیای
ارومیه
شنبه 23 آبان 1394 01:39 ق.ظ
موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.